شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

201

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

چون رسول ديوان عزيز در اين باب سخن گفت توقيع سلطانى صدور يافت كه در عامّهء بلاد ممالك امام ابو جعفر منصور المستنصر باللّه را دعا گويند . * پس چون اين كارها بر وفق ارادت رسول و ارتضاء خدا و رسول تمام شد ، و سلطان باعادهء خطبه الى العادة المعهودة اجابت كرد ، و جماعت در زمرهء اولياء ديوان عزيز معدود شدند ، حاجب خاصّ بدر الدّين طوطق پسر اينانج خان را ، كه در ميان تركان عديم المثل بود ، و دها و ظرافت و كياست و لطف و جودت خطّ و معرفت شعر عجمى و تمييز ميان نيك و بد و خبرت بقوانين حجابت حاصل داشت ، در صحبت رسول فرستاد ، و مرا فرمود كه بحضور او تذكره‌اى بدار الخلافه مشتمل بر فصلى چند نبشتم ، فصل اخير آن بود كه التماس فرمود كه حاجب خاصّ را كه برسالت رفت در مواقف شريفه حاضر كنند تا از ساير ملوك بمزيد اكرام و مزيّت احترام تمييز يابد . و در دار الخلافه اجابت كردند . و همين حاجب به من حكايت كرد و گفت : سلطان به من سپارش كرده بود كه چون در ديوان عزيز حاضر شوم دست وزير مؤيّد الدّين قمّى را نبوسم ، و حقّ تعظيم چنان كه بايد بجا نياورم ، سبب امرى چند كه بدان واسطه از وى رنجيده بود ، من نيز جهت امتثال چنان كردم . چون روزى چند بگذشت شب هنگامى كشتيى ديدم * كه بدر منزل من ، كه بر كنار دجله بود ، رسيد و سعد الدّين پسر حاجب از در درآمد و گفت حضرت امير المؤمنين را آماده شو . من نيز در كشتى نشستم و سعد الدّين هم با من در كشتى درآمد ، آنگه باملّاح كلمه‌اى دو به عربى بگفت كه من فهم نكردم ، پس از آن كشتى در كشتى ديگر جست و مرا تنها بگذاشت . گفتم : سبب چيست ؟ گفت : مرا معلوم نبود كه